سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

عاشقانه های یک فرمانروا
 
قالب وبلاگ

من آن سروم که حتی بشکند هم خم نخواهد شد

نمی ترسم ، بزن ، از من که چیزی کم نخواهد شد


دلی را که کویری شد به باران خوش مکن هرگز

هزاران قطره می بارد، یکی شبنم نخواهد شد


کسی را که خرابش کرده ای دیگر نباید ساخت

اگر از نو بسازی هم ،همان آدم نخواهد شد


کسی دیگر شبیه من تو را عاشق نخواهد کرد

که شب بوها برایت شاخه ی مریم نخواهد شد


تو هم اندازه ی خود ظرفیت داری، بدان ای عشق

که هرگز نیل با ضرب عصا زمزم نخواهد شد


کجا دیدی عقابی در اسارت بال بگشاید؟

غرورش خوب می داند،بخواهد هم نخواهد شد


مرتضی جهانگیری

مجموعه غزل سر به سر

نشر : مایا

 


[ سه شنبه 95/11/19 ] [ 5:51 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

کوه باشی عاقبت این قله ها پایان توست

باز می آید به پایین آنکه بالا می رود

.......................................

قفس باز است و من شوقی به آزادی ندارم

که دنیا چون قفس تنگ است اگر دلتنگ باشی

....................................

خانه را بغضم شبیه خانه ی ارواح کرد

مادرم آمد تو را نفرین کند نگذاشتم

.....................................

آنچه کردی با دلم چنگیز با ایران نکرد

مثل چشمت کشورم را لشگری ویران نکرد

..................................

دیروز دو دیوانه ی دلبسته و امروز 

بی وسوسه ی بوسه و لبخند چه هستیم؟

.......................................

طاق زوجی بسته از پیوستگی ابروی او

آنقدر زیبا که کسری را تداعی می کند

........................................

به من از خم شدن چیزی مگو چون آنچنان سختم

که شکل از ضربه های پتک آهنگر نمی گیرم

...........................

مرتضی جهانگیری

از کتاب (سر به سر) 

نشر مایا

خرید اینترنتی کتاب با تخفیف ویژه

www.30book.com


[ شنبه 95/2/25 ] [ 12:25 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

دلتنگم واز بارش باران خبری نیست

در سینه ام از غرش طوفان خبری نیست

 

امروز عجب روز غریبی ست که در آن

از شعر و غزل... چایی و مهمان خبری نیست

 

 گفتی :چه خبر از دل و از حال و هوایت

گفتم:که بجز حال پریشان خبری نیست

 

از عشق پریشانم و از دست و دلگیر

در زندگیم از لب خندان خبری نیست

 

از آتش و خاکستر بر باد چه باکی

از دار مرا هیچ نترسان خبری نیست

 

تلخ است قهوه ولی تلخ تر آن است

یک روز بفهمی ته فنجان خبری نیست

 

اینقدر به این عقربه ها زل نزن ای دل

در ساعت دیواری حیران خبری نیست

 

مرتضی جهانگیری

مجموعه غزل ""سر به سر""

نشر مایا 

 

 


[ پنج شنبه 94/12/13 ] [ 10:41 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

می خراشد قصه هایی گاه تن را زودتر

آب سایش می دهد سنگ کهن را زودتر

 

چند کوچه مانده می فهمم که داری می رسی

می رساند باد بوی پیرهن را زودتر

 

می توان فهمید گاه از چشم ها هر چیز را

آدم باهوش می گیرد سخن را زودتر

 

چهره ام را زرد کرده سردی رفتارهات

زرد و خشکش می کند سرما چمن را زودتر

 

قصد رفتن داشتی،گفتم :در آغوشم بکش

قبل رفتن می خرد مومن کفن را زودتر

 

غزلی پیشکش از مجموعه غزلم ((سر به سر)) که اردیبهشت امسال چاپ شد

از نشرمایا که وابسته به نیماژ است

دوستان در صورت تمایل می توانند با شماره های زیر تماس گرفته و از تمام کتاب فروشی های کشور تهیه فرمایند:

021-66411485

09195144100

 

آدرس اینیستاگرام بنده:       mortezajahangiri@

فیس بوک:         mortezajahangiri

تلگرام:            mortezajahangiri@

پیروز باشید و سربلند


[ دوشنبه 94/6/23 ] [ 2:20 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

مثل موسیقی آرامی که خوابت می کند

عشق می آید به آسانی خرابت می کند

 

هرچه می گویی که بکذر دوری از او بهتر است

فال حافظ باز با شعری مجابت می کند

 

می شکستی کاش با حرفی سکوتم را که گاه

خواهش یک شیشه را سنگی اجابت می کند

 

خمره خمره درد ها می گذارم زیر خاک

دل نترس این خمره ها روزی شرابت می کند

 

زندگی بی عشق یا مردن به جرم عاشقی؟

قبر گاهی در دل تاریخ قابت می کند

 

مرتضی جهانگیری

 

از کتاب: سر به سر

 

نشر مایا


[ چهارشنبه 94/3/27 ] [ 9:52 صبح ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

دل خون نشدی تا که بفهمی چه کشیدم

آهم که شب از سینه به آفاق رسیدم

 

با شوق تو را چیدم و آفت زده بودی

سیبی که در آن شاخه ی بیرون زده دیدم

 

شایسته ی من نیست گدایی محبت

من بنده ی عشقم که به جان داغ خریدم

 

از بند گریزانم و این خصلت مرد است

هر بند که می بست مرا زود بریدم

 

اینقدر به زیبایی خود غره مشو گل

اینقدر به مانند تو دیدم که نچیدم

 

از من به کسی هیچ مگو تا که نگویم:

پشت سرت از دوست و دشمن چه شنیدم

 

مرتضی جهانگیری

مجموعه غزل ...سر به سر...

انتشارات مایا


[ یکشنبه 94/2/27 ] [ 7:19 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

آتش شدم زبانه بگیرم براى عشق

اى مرگ اینچنین بپذیرم براى عشق

 

گفتی به دار می رسد این عشق شعله ور

بهتر ...که مثل مرد بمیرم برای عشق

 

باران نزد ولى نگران نیستم که من

از خاک سرخ و داغ کویرم براى عشق

 

 

 

شیخم که بعد آن همه زجر و مراقبه

گم شد میان راه مسیرم براى عشق

 

از صبر با دلم چه بگویم که بعد تو

محبوب من در آمده پیرم براى عشق

 

معجون عشق ریخته آن روز در گلم

امروز حاضرم که بمیرم براى عشق

 

مرتضى جهانگیرى مجموعه غزل

سر به سر

نشر مایا


[ پنج شنبه 94/1/20 ] [ 10:9 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

عیدآمد سفره را تزیین کند  نگذاشتم

تا غمت را بیش از این سنگین کند نگذاشتم

 

خانه را بغضم شبیه خانه ی ارواح کرد

مادرم آمد تورا نفرین کند  نگذاشتم

 

گرچه دل بسیار تنگت شد ولی هربار خواست

چون سواری اسب خود را زین کند  نگذاشتم

 

چهره ام را چون نقابی باد  کند از صورتم

شهر را می رفت تا غمگین کند  نگذاشتم

 

زندگی می خواست با من بازی سنگین کند

تا مرا نسبت به تو بد بین کند   نگذاشتم

 

کافه چی تلخ است کامم تلخ تر کن قهوه را

هرکه آمد قهوه را شیرین کند   نگذاشتم

 

مرتضی جهانگیری

از مجموعه غزل ...سر به سر...

در دست انتشار ..نمایشگاه 94

 

 

 

 

 


[ یکشنبه 94/1/9 ] [ 9:29 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

مکر کردم ,نقشه  چیدم در میان دوستان

تا تو را یک بار دیدم در میان  دوستان

 

خواستم رسوا کنم جمع رقیبان را ولى

دستهایم را بریدم در میان دوستان

 

اخم هایت سهم من شد خنده سهم دیگران

من چه زجرى مى کشیدم  در میان دوستان

 

سیب کالى بودم و در جعبه اى پنهان شدم

زیر بار غم رسیدم در میان دوستان

 

طعنه ها و حرفهایت را به گوش من رساند

?ن سخن چینى که چیدم در میان دوستان

 

شمع جمعى بودى و ?رام نزدیکت شدم

هرچه گفتى را شنیدم در میان دوستان

 

حرفهایى داشتم در سینه اما,با سکوت

?برویت را خریدم در میان دوستان

 

مرتضى  جهانگیرى ( از مجموعه ى در دست انتشار)


[ جمعه 93/11/3 ] [ 2:8 صبح ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]

غمت ازسینه با یک آه بیرون میزند یک روز

زمانش میرسد از راه بیرون میزند یک روز


اگرچه آسمان را ابرهای تیره پر کردست

ولی از این سیاهی ماه بیرون میزند یک روز


گلابی را که پنهان کرده ای در شیشه ات ای عشق

درش وا میشود ناگاه بیرون میزند یک روز


نسیم از جمعه ها با خود شمیم وصل می آرد

چرا که یوسف از این چاه بیرون میزند یک روز


من از نوری که کوثر در دل خود داشت فهمیدم

که عشق از سوره ای کوتاه بیرون میزند یک روز


به وقتش در صف محشر تو را میبینم و آنگاه

غمت از سینه با یک آه بیرون میزند یک روز

مرتضی جهانگیری

 


[ شنبه 93/3/31 ] [ 1:4 عصر ] [ مرتضی جهانگیری اکبری ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 12
کل بازدیدها: 35610